حكيم زجاجى

76

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به مسجد درون هركه بنهاد پاى * نهادى بر آن دست و رفتى ز جاى 800 چنين تا به ايام حجاج پست « 1 » * بر آن آستان بود آن هر دو دست چو حجاج يوسف در آن شهر مير * شد ، آن سال فرمود آن كند وير كز آن آستان دست برداشتند * ببردند و در خاكش انباشتند سرافراز مصعب دو روز و دو شب * همىكرد آن خونيان را طلب كه بر قصر بودند خوار و نژند * سرانجام آن مردم مستمند 805 ز بالا به زنهار زير آمدند * به ناكام در كام شير آمدند ز كف تيغ و نيزه بينداختند * بر ايشان « 2 » سواران كمين ساختند يكايك به جا برگرفتند بست « 3 » * يكى كس از آن هفتصد تن نرست نشاندندشان چون . . . * به كين عبد رحمان اشعث‌نژاد گذر كرد بر بنديان همچو باد « 5 » * ستادند مردان يمين و يسار 810 بد آن جاى عبد اللّه بن فراد * بشد عبد رحمان على الانفراد بزد تيغ و سر از تنش دور كرد * برآشفت عباد آزادمرد به دو گفت بىامر و فرمان مير * چرا كشتى اين مرد را خيره‌خير دو دستت بريدن سزاوار هست * بدان تا بدارى از اين كار دست چرا در مصافش نكشتى به تيغ * كه مىريخت خون شما همچو ميغ 815 كنونش زنى بسته بر پاى دست * كه مانى سرافكنده بر جاى پست به دو گفت كاو باب ما را بكشت * از آنش زدم تيغ بر سر درشت به كوفه درون بود مصعب سوار * به بازار در با سوارى هزار ببردند آن بنديان را نژند * به نزديك آن سرور ارجمند ميان اميران يكى مرد بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود 820 فصيح و سخن‌گوى سحرآفرين * توانا و بادانش و بىقرين بجير سرافراز بدنام مرد * به پاى آمد و خطبه آغاز كرد پس از حمد يزدان و ذكر رسول * چنين گفت و بنهاد « 4 » دل بر اصول به مصعب كه اى مير والاتبار * به جان كن كنون شكر پروردگار

--> ( 1 ) مست ( 2 ) بريشا ( 3 ) رمعت ( 5 ) بايد لفظ ديگرى باشد كه با يسار هم‌قافيه شود . ( 4 ) دل‌ها